چهار فصل اندیشه

برخورد نزدیک از نوعی دیگر

تنهایی و خدا

با هر صدای جنبشی که از کوچه می آید، پرده را کنار می‌زنم، آرام به این گذرگاه تکرار نگاه می‌کنم....دریغ از یک آشنا....این روزها پاییز با این صدای خش خش برگهایش در کوچه مان برای من از هر آشنایی آشنا‌تر است....
گاهی آنسوی کوچه مرگ را میبینم ، با خنجری به دست و کلاهی بر سر، نگاهم می کند...انگار می خواهد بگوید: ببین! تنهایی عذابی برزگتر از من است!، اما می خندد، نه...پوز خند میزند...می دانم! همه عمر بی دلیل از مرگ ترسیده ام، هراس من از تنهایی بود و جزای خدایی که خیال می کردم، (خیال می‌کردیم) در پستوی خانه در انتظار روز جزای ماست اما مدت ها بود از تنهایی مرده بود...

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


65.کناره گیری

خواستم خیلی شیک! از نوشتن در اینجا که نه حس تعلقی بمن میده و برعکس، رخوتم را بیشتر می کنه کناره گیری کنم.
به امید روزهایی خوب برای همگی
برای بهار که اعتدالش مایه ی تازگی ست.
برای تابستان که روزهای بلند پادشاهی اش برقرار باد.
برای زمستان، که رانده از سرسرای تازگی است.
و برای خزان که تمام دلخوشی اش به برگهای زردی است که زیر پایت خش خش کنان خواهند خفت.
............................................................................................
از چهار فصلتان تنها شصت و چهارمین نوشته اش مال من، تا روزی اگرشد، روایتش کنم.

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


63.نفرین بر نشانه ها

نفرین بر اینجاکده

         بر گربه‌‌ی دروغ خوابیده بر تقدیر ما

های های ! اینجا…

اینجا دهان ها بذر کینه اند آنگاه که می‌گشایند حرف به سوی ما

و نگاه تخم نفاق می‌ریزد آنگاه که چشمان خیره می‌شود

در شهر دختران تشنه‌اند و پسران چونان لوکان مست آب بازی می‌کنند

 بر اندیشه شاعر نان می‌گذرد وصحابی عشق نالانند از ریا

نفرین بر اینجاکده

***

ای فاخته اسیر دیار ما!

سهیمم کن درضجه‌های بغض آلود خاکستری‌ات

که دیگر مرا تاب فریادی نیست

حلقومم از هذیان گویی شبانه تاول زده

 گوشم پیر از چرندیات روزانه است و

زبانم حلق‌آویز نگفته ها و چشمم…

و چشمم هر شام تا خود سپیده هیمه  درد و  آه

***

فرتوت از خیال بر بستر توهم، نشانه ها را پشت سر هم می‌چینم تا شاید بیابم راهی بسوی تو

ناگهان گفته فالگیر پیر یادم می آید

  - موج پیشانی نشان از بارش اندوه دارد ای پسر !

خنده مضحک آن روز من هیچ ندانست که او

 بارش اندوه را تاویل نگاهت کرده بود.

نفرین بر نشانه ها

نفرین بر نشانه ها

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :


62. شعرهایم

تو نیستی که بخوانی
و بیهوده خاک می خورند
شعرهایم
در تاقچه ی خیال
غبار هم اگر ننشیند
از یاد می برم
عمری که در انتظار تو
شعر شده است

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


61. نتیجه؟

 حوادثی که داره اتفاق میافته بر اساس تجربه ات نتایجش معلومه، انگار اصلا میدونی که این اتفاق ها داره میافته که نتیجه اش رو "تو" تحمل کنی، اما اینجوری ها هم که میگن  نیست، می خوای به جا فکر کردن کاری بکنی؟

فکرش رو کرد، اما باز بلند نشد، تجربه اش نتیجه ی کاری که می خواست انجام بده رو هم مشخص می کرد، نشست! دیگه به اتفاقاتی که داره میافته فکر نکرد، رفت یکی از اتفاقاتی شد که داره میافته.

 

 

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


60.امروز

شاعر بودن یک حالت است نه یک حرفه....

 

رابرت فراست

 

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
تگ ها :


59- جهل پابرجا

 

حکایت سوگواری بلبل است بر مدح باد بهاری

غنچه نو چه می‌فهمد ؟

            نیت طنازی باد بهاری را …

*****

من از سکون محنت آور دقایق لنگ در رنجم

        از تقارب فکر و وهم

        از تنافر چشم و سر

زمین است که می‌گردد

       شاهد زنده تاریخ جهالت ما

زمین پیری که می‌گردد و اندیشه‌ای که می‌ماند در گردشش

 باید شست

       شوری جوشش اندیشه پیشین را بر بستر پیشانی

شک من تقدیم تو باد …

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


58.شب اشک و باران

 

نشسته‌ام در انتهای بی‌وزنی شب

آنجا که امتداد دردها را تا خود خدا رد می‌توان گرفت

و  حلقه‌های آبی رنگ تنها پیام من است از سرزمین سایه‌ها

        من سرخ پوست دیار نه اینجایی‌ام!

*

می گذرد شب...

         چه بیشرمانه شب می‌گذرد.

از کران ِ ناپیدا

روشنایی

        آرام آرام، اما رسواگرانه نابکاری شب را هوار می‌کشد

هنوز لبانم تلخی لبان حسرت را می‌چشد

                    دستان خاطره گلویم را فشرده

                   هُرم نفس‌های حِرمان سینه را آتش زده

                    و نمِ همخوابی من و غم

                    دانه دانه‌اش زمین را پاک می‌کند

 نور چه بی‌چشم و رو

 خلوت دنجمان را می‌کاود

ناگهان

اولین قطره‌ی باران می‌بارد

پرسشی راه مرا می‌بندد

            که در این خانه‌ی رازستیز دنیا

آسمان؛ با که مگر همخواب شده است؟

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


57.احساس

زندگی داستان ساده ی انسان های پیچده است، انسان هایی که پیچدگی هایشان از هزار روزن تو در تو پیچده تر است، انسان هایی که می اندیشند و با قدرت این اندیشه راهی ِ هزار توی پیچده ی خودشان می شوند، با این تصور که خودم را می شناسم و با این خیال که اندیشه ای بی نقص دارم؛  هر لحظه بی آن که حتی بفهمند بیشتر در پیچدگی های خود گم می شوند و باری آن گاه که به خود می آیند دیگر امیدی به بازگشت و یافتن راه جدید نیست و همان دم است که احساس،  که خود طراح این پیچدگی است پا به میدان گذاشته، عنان به دست می گیرد و هرآنچه عقل و اندیشه نهی کرده بودند می کند به امید یافتن راهی امن و ساحلی سلامت. اما احساس کودکی بوده است نوپا که گر پابه پا برده نشده باشد هیچ گاه راه رفتن نمی آموزد، و تا راه رفتن نیاموزد کجا عنان عقل گیرد و کجا هزار توی انسان را راهبر شود؟

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


56.جوارح تشنه

 

دست میساییم بر صخره‌ها

جا پا سفت می‌کنیم برای صعود

در حالی که

 سقوط خویش را از زمان هبوط دیده‌ایم

*

دیری است که عذابمان میدهد

این معلقْ دنیای چار سویش پوچ

دیری است که سهم خود، از ساغر هستی، شرابِ تلخ ْ پیمانه می‌کشیم

و دیری است که از رخوت بهار و نخوت پاییز در رنجیم

و به اندازه همه فاجران یکسره می‌گِرییم

اما...

اما چه کودکانه دستان محبت را پس می‌زنیم

 در حالی که دستانمان حریص نوازشند

چه بی‌حیا چشم از چشم برمی‌گیریم

 در حالی که چشمانمان تشنه نگاهند

و مدام زبان به محاورات آلوده می‌کنیم

و نمیدانیم

            دهانمان خمار گفتن یک "دوستت دارم" است

*

برمی‌کِشم کوله بار مندرس خویش را تا پر کنم ز هر چه یاد هست

تا انتهای زمان

آنجا که هیاکل جنبنده را بر نور گذاری نیست

و از آنچه دیده و شنیده‌ام، هیچ سراغی نیست

یکسره برانم

برانم و خاطره را همان جا وانهم، پیچیده در آغوش تاریکی

تا بدانم

بدانم که به آستان خوبَش نخواهد رسید، همراه با من

هیچگاه

شکایتی که از او داشت این دل ریش

حتی پس از مرگ خویش ...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


55.سایه ها

 

خروج می‌کنند

شباهنگام سایه ها از کالبَد خونینشان

 رقص کنان

تا جشن در خواب کردن درّندگان  دوپا را بگیرند

            رقص سایه هاست

            باران نفرت است که می بارد ازجمعشان     

من

این شبها

که در گِرداب سیاه چشمان اغواگرت، خیالت را تا سحر رج می‌زنم

سایه نحیف خود را که هق هق کنان رازناکی شب لخت را ستیز می‌کند

            چگونه آرام کنم؟

ماه

آن شرمسار از حضور ما

دوباره بر گرده‌ی پهن آسمان می نشیند تا معصیت نمور صاحبان سایه را ریشخند کند؟

یا شریک جشنشان باشد؟

یا کتیبه‌ای است

             که من هر شب سنگدلی کودکانه‌ی تو را بر آن حک کرده ام.  

آه...

            آه...

تو ای بی‌همتا!

سایه‌ات پیدا نیست...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


54.ارتش سرخ

 

برخیز و از شراب کهنه رطلی هفت خط برگیر

     که پلشت فکرانِ تندخو

                        سنگ

                                 در کوزه می‌کنند

از گل سرخ آتشین، مشام را پر کن

       که آب را

                     به جرم زلال بودن خواهند آلود

سازت را کوکِ شور کن

     که هر زخمه‌ات

                           زخمی است بر پیشانی کبودشان

و از عشق سرودی خوش سرا

     که قوم مرگ 

                             بر گور فرهاد هلهله سر داده‌اند و دخترکان دامن گلی

       صحرا را به جرم عشق رنگین کرده‌اند.

 *

تنها مرا از عشق ایمایی اشارت کن

           تا تبسم را بر لبان خشکیده‌ام زنده کنی

                           و اشک را بر گونه های تفتیده‌ام جاری

خدا را، خدا را

         خامُش منشین

                   برخیز و کاری کن ...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


53.لعنت بر آسمان کوتاه این دیار

من درونم را به آستان نیاز می بردم

تا شاید خلوتم را شعوری پر کند

               از جنس تو، ‌از جنس شور

اما چه ناباورانه التهاب ثانیه‌ها پیرم کرد

این غفلت ما نبود که زمان از ما پیشی گرفت؟

این رخوت ما نبود که آینه به ما می‌خندد؟‌

*

دلم پرواز را می‌پایید اما 

لعنت بر آسمان کوتاه این دیار که اوج را تاب نمی‌آورَد

*

زین پس دلتنگیهای مرا تو بشنو

               ساعت کهنه شماته‌دار

تو که زمان را به عدم پیوند زدی ...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


52.پاییز

پاییز  سراسیمه رسید ، قبل از آنکه از درخت بهاری شکوفه ای چیده باشیم

و سیب سرخ هنوز بر درخت است

پاییز چه وقیحانه عریانی ما را به نظاره ایستاده است...

 

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


51.تسخیر

پرواز آزادی را در ذهن بسپار !

 

شبی از راه میرسند جلادان فکر و پرسان پرسان سراغ از سوال میگیرند 

نگاه را از تو خواهند ربود و اندیشه را لای شولای پشمین شب پیچیده خواهند برد

از تو سنگی خواهند ساخت از جنس تعصب، مردابی از تجاهل

 تا ظلم را با جهل تو جاری کنند و پاکی را با تعصب تو اسیر، 

پرواز آزادی را بخاطر آور، اکنون وقت رهایی ست ...

  
نویسنده : مهرداد ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :


50. فانوس

زندگی قایق گم شده ای نیست در اقیانوس  که فقط پیش می رود تا به جزیره ای برسد، زندگی سکانی دارد و فانوسی که چشمانی است.

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :


49.ما نسل سوخته ی بی خاطره ایم

فریاد می زنم و صدایم تک تک این سنگ های تیره رو بالا میره. اینقدر دور می شه که دیگه نمی شنومش. اون وقته که مطمئن می شم رسیده به بالای چاه. این پایین صدا هست و نور نیست و آن بالا نورش پیداست ولی صدایش به گوش نمی رسد.

هنوز جرأت نکردم این پایین رو بگردم. تاریکه، تاریکه مطلق. دست که به دیوار چاه می کشم سنگ ها و شکاف های بینشان را حس می کنم. سرد است و مرطوب ولی مرا گرم می کند با کورسوی امیدش که شاید روزی توانستم با آنها بالا بروم. دست ها را در شکاف ها کنم و خود را بالا بکشم. اما می ترسم. می ترسم امتحان کنم و این امید هم یأس شود. می ترسم بیافتم.

وقتی داخل چاه می افتی همون احساسو داری که اطرافت سریع دیوار بکشند و بروند بالا. آنقدر که آسمانت یک نقطه شود و سرت به سنگ بخورد. آن وقت نگاه که می کنی تفاوتی با اینکه در وسط یک دالان بلند ایستاده باشی و نور انتهایش را می بینی ندارد. دیگر فرقی نمی کند خوابیده باشی یا ایستاده. تلاش های بیهوده تا بوده همین بوده.

نه قصد گله هست و نه حوصله زاری که ما نسل سوخته ی بی خاطره ایم. صدایمان را کسی نشنید و فریادمان به جایی نرسید. از دیکته ی نانوشته مان غلط گرفتند. خنده ممنوع شد و صدایش دیگر شنیده نشد. فقط می خواستیم یک نمایش زندگی کنیم. خیلی ساده دیر رسیدیم صحنه را به دیگری دادند. همیشه مسابقه را نمی باختیم آنها می بردند. هیچکس نگفت از ما متنفر است ولی هیچکس با "ما" دوست نشد.

آخرین نفر را که در چاه انداختند دست هایشان را به هم زدند. کمی ایستادند، نفسی کشیدند و استراحتی کردند. این چاه دیگر پر شده بود. نسل بعدی را در چاه دیگری باید می انداختند.

من، بی جان در میان دیگران، دستی در دست "تو" با دست دیگر بر روی دیوار حک کرده بودم: یه روز خوب میا

  
نویسنده : احمدرضا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


48.تعادل

زندگی تعادل میان خواستن و غرور است

زندگی تعادل نگاه من است و چشم های تو

زندگی تعادل بین پایین ترین حد من است و بالاترین حد تو

زندگی تعادل میان اشتیاق من است و ویرانگری تو

زندگی تعادل شانه های من است و اشک های تو

زندگی در تعادل است

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :


47. آفرینش

تمام تلاش بشر از بدو تولد تا هنگام مرگ فرار از تنهایی است، گریه کودک هنگامی که به دنیا می آید اولین اعتراض اوست به تنها شدن و جدایی اش از مادر!  ترس از مرگ هم  واکنشی است نا فرجام برای رهایی از تنهایی. زندگی دسته جمعی تمامی انسان ها مراسم دست جمعی مذهبی،  ازدواج، تولید مثل ، تشیع جنازه و هر آنچه این بشر ناتوان انجام می دهد یک هدف را دنبال می کند: فرار از تنهایی! اما لحظاتی است در زندگی ِ هرکس، که به واقعیت این ترس پی می برد ، اگر انسان قوی ای باشد بیشتر و بیشتر به ذات این تنهایی فکر می کند، اگر نه، خیالی گذرا از ذهنش میگذرد که همه این چنین اند و ادامه می دهد به آن چه همیشه می کرده است. تنها عده ای قلیل هدف از آفرینش را درک می کنند: تحمل بار تنهایی....

پ.ن: شاید الهامی از شعر در آستانه از شاملو باشد.

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


46. آنها؟

چیری که این روزها فکرم را مشغول می کند، مدت ها بود از یادم رفته بود: چرا همیشه به کسانی فکر می کنم که هیچ گاه به من فکر نکرده اند... یا لااقل برای خودم به من فکر نکرده اند. اول گفتم شاید مشکل از فکر آنهاست نه از من! بعد تر گفتم: آنها؟ کسی را به یاد نمی آورم.

  
نویسنده : پاشا ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :